امروز یکشنبه بود. روز تعطیل. اما از نظر ساعت بیدار شدن صبح فرقی برای من نداره. چون برای نماز که بیدار میشم دیگه راحت نمیتونم بخوابم. حدود های ساعت 9:30 بود که با یک لیوان شیر کاکائو از آشپزخونه رفتم سمت اتاقم. راهروی همیشه شلوغ خوابگاه خیلی ساکت و آروم بود. این روزها ساکت تر از قبل هم شده. خیلی از بچه ها امتحاناتشون رو داده ند و برگشته ند شهر هاشون.
دوست داشتم یک سری به امبروژا بزنم ببینم در چه حاله... خواب نیست. می دونم. یکشنبه ها صبح زود پامیشه که بره کلیسا، و چون کلیساهای شهر هیچکدوم فعال نیستن، یک کلیسا بیرون از شهر پیدا کرده. یکشنبه ها هم که کو اتوبوس؟ ساعتی یک اتوبوس این دور و برها می پلکه و اگر بهش نرسی باید یک ساعت دیگه صبر کنی. آروم در اتاقش رو زدم...تـَـــــــــــق تــــــــَــــق (حتی آروم تر از این!)
- بیا تو همسایه !
با نیش باز رفتم تو:" سلام! صدای در زدنم رو میشناسی ها!" پشت میزش نشسته بود. دست راستش رو زده بود زیر چونه ش و بی حوصله داشت از کامپیوترش رادیو گوش میکرد. گفت:" آخه کی غیر از من و تو که برای دعا خوندن پا میشیم اینوقت صبح بیدار میشه؟" گفتم:" جشن های شبونه وقتی برای حرف زدن با خدا باقی نمی ذاره...میخواد بهانه ش کلیسای تو باشه،... میخواد جانماز من". خندید. اینقدر خوب زبون هم رو می فهمیم که نیازی به توضیح بیشتر نبود. پرسیدم :" چی گوش میدی؟". گفت:" اخبار. میخوام ببینم دنیا چه خبره"
- خب؟ چه خبره؟
- همونیکه همیشه بوده. زورگو ها زور میگن، بدبخت ها بدبخت تر میشن و ما آمریکایی ها منفورتر. چقدر این وضع ناراحت کننده ست...(نفس بلندی کشید) همه چیز تکراری...هیچ چیز عوض نشده. (لبخند تلخی زد ) به نظر تو یک روز همه چیز عوض میشه؟..
و همه چیز از اینجا شروع شد. از این سوال که منو یاد یک روز تاریخی انداخت. یاد روزی که باید همین روزها باشه...به همین نزدیکی. بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم گفتم:" آره. یقینا یک روز همه چیز عوض میشه و به نظر و خواست من و تو هم ربطی نداره. چه بخوایم و چه نخوایم اتفاقی که قراره بیفته میفته. اونروز دور نیست." امبروژا یه کم چشمهاش رو تنگ کرد و بعد با یه کمی تردید پرسید:" یعنی چه جوری میشه؟"
- منجی ظهور می کنه. اون همه چیز رو تغییر میده. اونهاییکه مسبب گمراهی و بدبختی مردم هستند رو از بین می بره. مردم طعم دینداری رو می چشن. اون میاد برای ایجاد وحدت و رهبر همه ما میشه. من، تو و همه آدمهایی که به خدا اعتقاد واقعی دارن. راستی شما به منجی اعتقاد دارین نه؟
- من میدونم که آخر الزمان یک نفر میاد... یعنی شنیده بودم که عیسی بر می گرده...
- و بعد؟
- ...بعد اینکه یک جنگ خیلی بزرگ پیش میاد...و بعد همه چیز تموم میشه. قیامته...اینی که تو میگی...این کیه؟ عیسی؟
- عیسی هم هست! در عقاید ما عیسی هم همراه با منجی بر می گرده (و اینجا چه لبخند قشنگی زد) و چندین نفر دیگه. اما با اومدن اونها تازه همه چیز شروع میشه و نه تموم.
- چقدر قشنگ. پس اونکه تو گفتی...همون که منجیه، اون کیه؟
حس می کردم تمام عظمت و حقانیت و عدالت رو میخوام در یک کلمه خلاصه کنم. میخواستم امام آینده امبروژا رو بهش معرفی کنم. اما نگران نبودم، امبروژا ظاهرا خیلی آماده تر از این حرفها بود برای باور کردن یک منجی و خیلی منتظر تر از اینها بود برای استقبال از اون.
گفتم:" ایشون "مهدی" هستند. اما یارانی دارن که به ایشون کمک می کنن. عیسی از دوستان خیلی خوب ایشونه. پیامبر ما و شما. عیسی به مسیحیان خواهد گفت که مهدی برای چه کاری از طرف خدا فرستاده شده (عجب گره ای خورد اسلام و مسیحیت) ". امبروژا یه کم متحیر بود اما حس می کردم خوشحالی خاصی توی صورتشه. پرسید:" این آقا از طرف ...کجا؟.... از پیش خدا میان؟...از کجا میان؟". گفتم:" ایشون اجازه ظهور رو از خدا می گیرن. اما از جای خاصی نمیان. یعنی ایشون توی همین دنیا دارن زندگی می کنن. " با هیجان پرسید:" کجای دنیا؟"
- نمی دونم. کسی نمی دونه. وقتی که وقتش شد میان. ما به این شرایط می گیم دوران غیبت. وقتی که ایشون رو هنوز از نزدیک نمی شناسیم و ندیده ایمشون. اما ایشون صدای ما رو می شنون و ما رو می بینن و همه اینها به اراده خداست.
امبروژا داشت لبش رو می جوید و به دقت گوش میکرد. گفت:" تو هیچوقت به من دروغ نمی گی..." گفتم:" نه نمی گم. مطمئن باش که اگر روی حرفهای که گفتم شک داشتم هیچوقت اونها رو به تو نمی گفتم. در اسلام دروغ گفتن حرامه. من از مجازات دروغ گویی می ترسم..." گفت:" نمی دونم چرا حرفهات رو باور می کنم...یعنی حتی اگر بگی که همه ش هم دروغ بوده باز من دوست دارم باورشون کنم. حتی بیشتر از دوست داشتن.... (به کف زمین برای چند ثانیه خیره شد)...این آقا صدای من رو هم میشنوه؟...گفتم :"آره. اگر باهاشون صحبت کنی آره که میشنوه." گفت:" تو باهاشون حرف میزنی؟" گفتم:" آره." پرسید :" چی می گی؟"
- سلام می کنم. می گم که تا اونجاییکه می تونم کمکشون میکنم و براشون کار می کنم. و دعا می کنم زود تر بیان. تو نمی دونی چقدر ایشون ما رو دوست دارن.
- مسیحی ها رو هم؟
- همه خدا پرست ها رو. ایشون با ما ها خیلی دوستن.
- کی میان؟
- دیگه خیلی نزدیکه...اما نمی دونم کی.
امبروژا داشت با خودش حرف میزد. سرش رو تکون میداد و یه چیزهایی می گفت. حس کردم شاید باید یه مدت تنها باشه. موضوع سنگینی بود. درک کردنش وقت می برد. اما اون واقعا با این موضوع ارتباط برقرار کرده بود. شنیده بودم که امام خودشون مهرشون رو به دل انسانها می اندازن. براش از نفوذ عقیده شیعیان در ادبیاتشون گفتم و اینکه چقدر اعتقاد به آمدن منجی اشعار و متون ایران رو تحت الشعاع قرار میده. براش شعر خوندم :
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
و اون چقدر همه این حرفها رو با دل و جون پیگیری میکرد و چقدر با معنی شعر آه کشید و چه با لذت به اون گوش میکرد. امروز روز بزرگی بود. روزی که امبروژا با امامش آشنا شد. اهمیت این آشنایی رو در آینده نزدیک می فهمه. روزی که روز ظهوره... و خیلی نزدیکه...
از این به بعد با هم منتظر جمعه می مونیم...
دیگه بچه ها کم کم بار و بندیلشون رو جمع میکنن که برگردن شهر ها و کشورهاشون. خوابگاه LAKANAL مثل همه خوابگاه های فرانسه آداب و رسومی داره و یکیش اینه که وقتی میخوایم اتاق رو تحویل بدیم باید کل اتاق بعلاوه کابین حموم و دستشویی (که توی اتاقه) رو تمیز کنیم. وقتی صحبت از نظافت حموم و دستشویی میشه لطفا چاه حموم و هواکش رو فراموش نکنین.
این روزها همه درباره مواد شوینده و در و دیوار شستن و از همه مهمتر درباره خانم مستخدمی که کارش چک کردن نظافت اتاق در روز خروج دانشجوئه صحبت می کنن. تا امضای این خانم مبنی برتحویل گرفتن اتاق با نظافت کامل نباشه چک ضمانتی که موقع ورود پرداخت کرده یم، تحویلمون داده نمی شه.
دیروز عصر همه دور تادور یک تیکه کاغذ که روی دیوار آشپزخونه نصب شده بود جمع بودن. اولتیماتوم خانم مستخدم بود :
برای تحویل دادن اتاقها نکات زیر را رعایت کنید: نظافت و شستشوی کف، سقف و دیوارهای اتاق. شیشه ها باید کاملا شسته شده و تمیز باشد. تمامی کمد ها باید تمیز و شسته شده باشند. زیر تخت باید جارو و شسته شود. حمام و دستشویی کاملا تمیز و شسته شده باشد. چاه حمام و تمام قطعاتش باید شسته شده باشد. هواکش دستشویی و تمام قطعاتش باید شسته شده و ... و خلاصه هر چی توی اتاق بود و نبود "باید شسته شده باشد" حتی پره های شوفاژ و خلاصه هر جایی که فکرش رو بکنین. بعضی از بچه ها از این وضعیت ابراز ناراحتی می کردن و بعضی ها که چند سالی بود ساکن خوابگاه بودن، به یاد رفتارهای خانم مستخدم در سالهای پیشین قاه قاه می خندیدن. کوین (Kevin) که از بقیه با تجربه تر بود جو رو به دست گرفت و به بقیه که با دهن های نیمه باز به همدیگه نگاه می کردن هشدار داد:" شما ها قبلا نبودین، نمی دونین این خانم چطوری اتاقها رو چک می کنه." بقیه:" چحوری؟"
کِوین:" اُه، اُه !...یک دستمال سفید میاره میکشه روی در و دیوار. اگر دستمال یک کمی خاکی یا کثیف بشه کافیه تا راحت 100 یورو از پولتون رو ندن. همه جا رو چک میکنه...همه جا رو...چراغ می اندازه تو شیشه نباید هیچ جاش برق بزنه، لک چربی یا حتی ردّ پارچه روی شیشه باشه 50 یورو کم میکنه...دیوار ها رو که نگو!...اگر چیزی چسبونده باشین که رد چسب مونده باشه...." کِوین یه طرف میز با هیجان حرف میزد و بقیه اونطرف دیگه با ناامیدی و بدبختی نگاهش می کردن. خانم مستخدم در ذهن بچه ها تبدیل شده بود به گودزیلا. ترسناک و پر قدرت. بچه ها یکی یکی از کِوین اجازه می گرفتن و سوال و نکات تستی می پرسیدن!!
- اگر سطل آشغال رو برق ننداخته باشیم، گازمون هم میگیره؟
خلاصه اوضاعی بود! رعب و وحشت همه جا رو گرفته بود... امبروژا پرسید:" حالا با چی باید اتاق رو نظافت کنیم؟...موادش رو از کی بگیریم؟". کوین با قطعیت گفت:"خانم مستخدم خودش این مواد رو بهتون میده". خب! خدا رو شکر که حداقل مجبور نبودیم کلی بابت این مواد پیاده بشیم. هنوز از این جواب کِوین ده دقیقه نگذشته بود که یکی دیگه از بچه ها خبر آورد که خانم مستخدم گفته امسال به کسی مواد شستشو نمی ده و همه موظفن خودشون مواد رو بخرن و همینه که هست و ظاهرا در پایان دندونهاش رو هم نشون داده بوده!! به این قسمت ماجرا که رسید همه دادشون در اومد. کسی حاضر نبود بابت مواد شوینده پول بده، غرولند بود که به هوا بلند بود. خوش خبری که این خبر رو آورده بود اضافه کرد:" خانم مستخدم خودش به من گفت که خودتون باید مواد رو بخرین، اونم نه هر مارکی (!) گفته نبینم کسی مواد نومغو1 (numéro 1)بخره (این مارک ارزونترین محصولات رو ارائه میده). گفته فقط موسیو پخُپخ (monsieur propre) میخرین(یک مارک گرون!)!!"
این دستور مستخدم دیگه کفر همه رو در آورد. داد و بیداد و فحش و فضیحت بود که تو آسمون آشپزخونه به پرواز در اومده بود. هر کس به زبون خودش بد و بیراه می گفت و ضرب المثل هایی که تو فرهنگ کشورش برای نشون دادن فضاحت اوضاع استفاده می شد رو به بقیه معرفی می کرد.گفتگوی تمدن هایی بود که نگو! اما نمی شد اینطوری ادامه داد. باید علیه این مستخدم زورگو کاری کرد. اکثریت بچه های حاضر در آشپزخونه معتقد بودن باید محکم جلوی این خانم در بیان و به هیچ وجه زیر بار این مسئله نرن. نقشه ها کشیده شد...قرار شد امروز همه زودتر از روزهای قبل به خوابگاه بیان و سر ساعت 5 عصر که خانم مستخدم وارد آشپزخونه میشه، همه توی آشپزخونه باشن. بعد یک نفر در جمع همه از ایشون می پرسید که راستی شنیده یم شما گفته ید باید ما خودمون مواد رو بخریم و آیا این راسته یا نه. اگر گفت نه، که فبها. اگر گفت آره همه با هم اعتراض می کنیم و میگیم که ما بهیچ عنوان این کار رو نمی کنیم و این خلاف قانونه و تا سال قبل قانون اِل بوده و بِل بوده و شما از خودتون نمی تونین دستور صادر کنین و خلاصه تا اینجاش رو با هم چک کردیم و ازینجا به بعد هم قرار شد هر کس هر چی به ذهنش اومد بگه. حالا اونی که قرار بود سر حرف رو باز کنه کی بود؟...هنوز رو این مورد حرفی زده نشده بود که ثنا (یک دختر مراکشی با IQ کمی بیشتر از صندلی) با اصرار گفت که اون سر حرف رو باز می کنه و یه کمی هم ژست اومد که اصلا نمی تونه تصور کنه کسی حرف زور بهش بزنه و ظاهرا هم خیلی عصبانی بود. برنامه رو یکبار مرور کردیم. همه چیز درست بود و همه انقلابیون خوشحال و چه گوارا وار به اتاق هاشون رفتن.
امروز عصر ساعت 5 همه طبق قرار قبلی توی آشپزخونه بودیم.
مغی (Marie) اول راهرو کشیک میداد که به بقیه اطلاع بده کی خانم مستخدم میاد. ثنا توی آشپزخونه دست به کمر واستاده بود و یک ابروش رو بالا انداخته بود تا حس هیبت عربیش رو از دست نده و نائل و ویدد ، دوتا دختر الجزایری بادش میزدن و غیرت عربی و تاریخچه دلاور مردی اعراب (!) رو بهش یاد آوری می کردن تا لحنش قوت بیشتری بگیره و مستخدم حسابی حساب ببره و مو به تنش سیخ بشه و اسم ثنا چونان یک مبارز در پیشانی تاریخ ثبت بشه و بدرخشه. الباقی هم توی آشپزخونه واستاده بودن که با یک اشاره ثنا وارد جدال بشن و داد و بیداد و هوار و ...
مغی سر رسید:" مستخدم اومد! از روی میز بیا پایین! می گم اومد!"
آشپزخونه ساکت شد. خانم مستخدم جدی و با جبروت وارد آشپزخونه شد. انتظار دیدن این جماعت رو اون موقع روز نداشت. یه کم جاخورد اما خودش رو از تک و تا ننداخت. رفت تا ته آشپزخونه که وضعیت نظافت رو چک کنه. بچه ها از دور به ثنا که حالا کنار دست خانم بود اشاره می کردن که شروع کن دیگه!...ثنا اخمهاش کاملا باز شده بود و حس می کردم کم کم داره دنیایی از مهر و محبت تو صورتش نقش می بنده!..اینقدر بچه ها بهش علامت دادن که شروع کرد:" روز بخیر خانم!" مستخدم در نهایت ابهت و بدون هیچ لبخندی سر تکون داد. ثنا بعد کلی قورت دادن آب دهن و لبخند های راه به راه گفت:" البته عذر میخوام که مزاحمتون میشم، ظاهرا بهتره که برای نظافت اتاقها خودمون مواد شوینده رو بخریم (قرارمون این بود آخه ؟!) ..." مستخدم سرش رو کج کرد و با لحن پرسشی گفت:"خب؟"
ثنا: میخواستم ببینم چه مارکی باید بخریم که بهتر بشوره؟ (!)
مستخدم : فقط موسیو پخُپخ!
حالا موقعش بود! ثنا گفت:" اُه! خیلی مارک خوبیه! خیلی خوب نظافت می کنه... چه خوب که شما مارک های قابل اعتمادی رو انتخاب می کنین!..."
نتیجه همه اون حرفهای دیروز این شد که ثنا و دوستانش خانم مستخدم رو با سلام و صلوات بدرقه کردن و قرار شد از همین فردا تو فکر خرید بهترین مارک مواد شوینده باشیم.
یک ضرب المثل چینی میگه:" اگر یک غیر مراکشی هستی و تصمیم گرفتی کار حماسی انجام بدی، باقدرت پیش برو و شک نکن. اگر یک مراکشی هستی و تصمیم گرفتی کار حماسی انجام بدی،... جون مادرت منصرف شو!"
ویرجینی (Virginie) مریضه. این رو از خیلی ها شنیده م. یک دختر فرانسویه. اتاقش توی طبقه هم کف خوابگاهه. مثل من. این روزها زیاد می بینمش. تازه با هم دوست شده یم. دختر مهربون و خوش اخلاق و خانمیه. سنگین، رنگین رفتار می کنه. همیشه پوشش مناسبی داره. تنها دوست پسرش رو – که عکسش رو روی گردنبندش زده – خیلی دوست داره و مثل بقیه اهل شب نشینی های آنچنانی نیست.
امروز عصر یکی دیگه از شب نشینی های دانشجوییه. همه دوتا دو تا، سه تا سه تا با لباسهای ویژه از خوابگاه میرفتن بیرون. تعداد ماهایی که می موندیم تو خوابگاه خیلی کم بود. ویرجینی اومد در اتاقم. گفت که میخواد چند تا تصنیف فرانسوی (!) قشنگ بهم بده... چندتا از آثار یک گروه بود که از یکیش خیلی خوشم اومد، کاری به اسم فرانس تلکام (France télécom) ...کار قشنگی بود خصوصا از موضوعش خیلی خوشم اومد از اداره مخابرات فرانسه تشکر کرده بود ازین بابت که به فکر مردمه و زنگ تلفن های قشنگی داره و درواقع طعنه ای بود تا بگه اونها فقط به فکر جیب خودشونن و با صدای زنگ موبایلهاشون هم یک سر و صدا به بقیه آلودگی های صوتی شهری اضافه کرده ند. این مسئله شروع صحبتهای ما شد. حرف زدیم. از نستعلیق های روی در و دیوار اتاقم تا خودش و خودم. از اینکه کلا و جزئا چکار می کنیم.
ویرجینی : تو وقتهایی که تنهایی چیکار میکنی؟
من: با بچه ها صحبت می کنم. کتاب می خونم. گاهی هم تلویزیون می بینم.
- شب نشینی های دانشگاه رو نمی ری نه؟
- نه.
- چرا؟
- برای اینکه از اینجور مراسم ها خوشم نمیاد.
- ...ناراحتت می کنه؟ (یه جوری پرسید!)
- ...آره ...یه جورایی میشه اینطوری گفت. چطور؟ تو داری با بچه ها میری؟
- نه. هیچوقت نمی رم.
- ؟...چرا؟
- ناراحت میشم.
ساعتش رو نگاه کرد. دستش رو کرد تو جیبش. یه چیزی رو در آورد. یه بسته قرص بود. گفت:" من باید برم دارو مو بخورم. تو هم میای تو آشپزخونه؟"
- آره میام... چرا قرص میخوری؟
- چون یه کم بیماری دارم.
- چه بیماری؟
- یه چیزی شبیه افسردگی...دکترم گفته.
- تو افسردگی داری؟....تو؟...
- به نظر نمیاد؟
- به نظر من که اصلا!...بقیه دوستات چی؟.. خانواده ت؟...به نظر اونها افسرده ای؟
- آره! اصلا اول از همه مامانم گفت بهتره برم پیش دکتر.
- نمی دونم به نظر من اصلا نمیاد افسرده باشی...مشکلت چی بود؟
- (خندید...انگار چیز واضحی پرسیده بودم!) همین که مثل بقیه نیستم. مامانم می گه یک دختر به سن تو، پارتی میره، با پسر ها شب نشینی ها رو شرکت می کنه... می رقصه، شاده ...اما من اصلا اینجوری نیستم. دکتر هم بهم دارو داده. الان یک ساله که دارو می خورم. دکتر گفته باید بیشتر با بقیه برم قاطی این برنامه ها...اما من نمی تونم.
- خب تو چرا نمی ری؟
- نمی دونم. خیلی تو اینجور برنامه ها اذیت میشم. از مست کردن بدم میاد. به نظرم عاقلانه نیست. آدم یه کارایی می کنه که بعدا پشیمون میشه...دوست ندارم با آدمهای اینطوری هم برخورد داشته باشم رفتارهای بدی نشون میدن که منو اذیت می کنه. من دوست پسرم رو دوست دارم...دلم میخواد یه روز باهم ازدواج کنیم...کسی دیگه رو دوست ندارم...اما تو این مهمونی ها هر اتفاقی می افته...نمی دونم چرا این اتفاقا منو اینقدر اذیت می کنه...دست خودم نیست. اما دکترم میگه این خیلی مهم نیست و اگر قرص ها رو ادامه بدم حتما این مسئله رفع میشه...
خودش پذیرفته بود که مریضه!...توضیح بیشتری هم نداد.
بچه ها دوتا دوتا یا چندتا چندتا با لباس های ناجور و قیافه های اجق وجق از کنارمون رد می شدن. می رفتن که هر چه سریع تر به سالن مراسم برسن تا چیزی رو از دست نداده باشن.
ویرجینی هم رفت. رفت که قرصش رو بخوره. چون مریضه. چون مثل بقیه نیست. چون بقیه مثل اون نیستن. ولی دکتر بهش گفته اگر این قرص ها رو بخوره بلاخره یه روزی مثل بقیه میشه...
امروز خوابگاه یه جوری بود. نه بابت اینکه دیگه داریم به آخر سال نزدیک میشیم و بچه ها کم کم به فکر جمع کردن بند و بساط و رفتن به کشورهاشون هستن، نه! کلا یه جوری بود! یه جور ناجور! اول از همه اینکه عرب جماعت درگوش هم یواشکی پچ پچ می کردن (اینها هم که نه "پ" دارن نه "چ"، خودتون حساب کنین که چقدر سختشون بوده!). بعد هم از اون شلوغی دار و دسته نائل ایناخبری نبود. بلاخره همیشه بلا استثنا یک جماعت ذکور به عنوان مهمونای خانم برای شام تو راهرو و آشپزخونه ولو بودن و از همه مهمتر دوستش منیر که یک پسر مراکشی بود و نائل بدون اون روزش شب نمی شد.
امبروژا در اینباره چیزی نمی دونست...خودشم دنبال یکی می گشت که بپرسه.. – به رسم فضولی دل و قصد فزونی علم! – دوتایی راه افتادیم دنبال یک آدمی که درجریان باشه. یهو شد قحط آدم!...با خودم گفتم عیبی نداره، بلاخره یک نفر پیدا می شه به دادمون برسه. رفتیم تو آشپزخونه. یکی از دخترهای فرانسوی ساکت و آروم مشغول صاف کردن ماکارونی بود...اما از اون مهمتر، یک آقای مسن خیلی چاقِ روزنامه به دست بود که روبروی در، پشت میز شام نشسته بود. با کت شلوار شق و رق سورمه ای و بلیز نخودی و کراوات بنفش! و یک بوی عطر خیلی تند که توی هوا اینور و اونور می رفت. گرچه همه جور تمهیداتی اندیشیده بود که به نظر نیاد، ولی داد میزد که از یکی از کشورهای آفریقایی عرب زبونه. وارد آشپزخونه که شدیم هر دو نگاهمون افتاد به این آقا...
امبروژا : "اُ، اُ !... ما با یک جنتلمن طرفیم !!"
به نظرم صداش اونقدر بلند بود که طرف بشنوه، آروم بهش گفتم:" هی! فقط من و تو نیستیم که فرانسه حرف میزنیم نصف بیشتر آدمهایی که اینجان فرانسه زبونن!."...با هیجان و به انگلیسی گفت:" خیلی چاقه!". گفتم :" و همه آدمهایی که اینجان انگلیسی بلدن..."...به طرز مسخره ای گفت:" خدای من چقدر بدبختم!". دختر فرانسویه با لبخند اومد سر میز. حرفی نمی زد. فقط لبخند می زد. ازش پرسیدم :" پس بقیه کجان؟"
- کدومشون؟
- چه می دونم! همونهایی که هر شب اینجا بودن...مغی، دینش، سیلوَن، نائل، منیر، ویدِد...
- توی سالن بیلیارد جلسه ست...نائل و بقیه هم....(با شیطنت شونه هاش رو انداخت بالا)...نمی دونم.
آقای شق و رق، روزنامه شو بست. به ما نگاه میکرد. انگار منتظر چیزی بود. به روی خودم نیاوردم. راستش از خودش و تیپش و قیافه ای که به خودش گرفته بود خوشم نیومد.
نائل از در اومد تو. یوهــــو! بلاخره یک نفر پیداش شد که بشه ازش سوال کرد. امبروژا پیشدستی کرد:" سلام! تو نمی دونی امروز چرا همه گم شده ن؟"...نائل که رفتارش مهربون تر از روزهای قبل بود گفت:" کسی گم نشده! حتما دارن آماده میشن برای شام..." امبر پرسید:" پس دوستات کجان؟...منیر کو؟"... نائل مثل کسی که آتیش گرفته باشه و بخوادنشون بده سردشه گفت:" منیر کیه؟...من از کجا بدونم کی کجاست؟..." این حرفش خیلی عجیب بود، چشمای من و امبر گرد شد. داشتم به مغزم فشار میاوردم که اوضاع رو درک کنم که یک نفر از پشت سر، دستم رو کشید. مغی بود. بعد از یه سلام خیلی کوتاه گفت:" بیا بریم کارت دارم". با امبر دنبال مغی راه افتادیم، امبروژا که ازحرف نائل جاخورده بود گفت:" یعنی چی که منیر رو نمی شناسه؟!"
مغی:" ما هم نمی شناسیمش ! قراره شما هم نشناسینش!" توی اتاق مغی ویدد هم بود! کاشف به عمل اومد که این آقای جنتلمن بابای نائله که درپی دراومدن فضاحت های دختر دلبندش پاشده از الجزایر اومده فرانسه ببینه جریان چیه!...ظاهرا به همسر نائل خبرهایی می رسه و میره در خونه بابای نائل داد و بیداد. باباش هم پا میشه شخصا میاد اینجا ببینه جریان چیه. ویدد گفت که نائل به همه گفته که کسی چیزی از منیر نگه. منیر هم اجالتا تا یک هفته اینطرف ها پیداش نمی شه و خلاصه ظاهرا از ظهر که باباش رسیده تا شب همه چیز خوب پیش رفته! و نزدیک بوده من و امبر همه چیز رو خراب کنیم!خجالت داره! اما چی میشه گفت. بعد از مراسم توجیهی برگشتیم آشپزخونه. نائل –که ظاهرا دیگه از بابت ما دوتا هم خیالش راحت شده بود- من و امبروژا رو به باباش معرفی کرد:"...امبروژا آمریکاییه و ایشون هم ایرانین....این آقا هم پدر من هستن و یک وکیلن" اینجور وقتها بجز اینکه آدم خوشوقت باشه چی میتونه بگه؟!...
پدرش با یک ژست خیلی آشنا حرف هاش رو شروع کرد. از همون ژست هاییکه وقتی عمیقا معتقدباشی حقیری و برای عزت داشتن باید به شیوه خارجی ها (!)روشنفکر باشی، در میاری! چقدر این ژست آشناست. چقدر همه مبتلاهاش رفتارهای مشترک دارن. رو به امبروژا کرد و به انگلیسی و البته غلط، غلوط و با تلفظ بد گفت:" از آشنایی با شما خوشحالم دختر آمریکایی!!..." خودش که فهمیده بود خیلی بی راه حرف زده به فرانسه گفت:" البته من انگلیسی بلدم اما نه خیلی حرفه ای! ما فرانسه خوب صحبت می کنیم...من سعی کردم فرانسه رو بهتر از زبون مادری خودم یادبگیرم. اینه که شما می بینین حتی نمیشه تشخیص داد که من کجایی هستم (امیدوارم منظورش از روی حرف زدنش بوده باشه!) من به بچه هام هم زبان فرانسه رو خیلی خوب یاد دادم. ما توی خونه مون هم فرانسه صحبت می کردیم. (رو به من گفت)...و شما احتمالا انگلیسی صحبت می کنین نه؟"
- نه! زبون من فارسیه . زبون فرانسه و انگلیسی هر دو برام زبون خارجیه و فرقی هم نداره.
- آهـــــــان! بله!...فارس!...خانم شِرِن عبادی رو می شناسی؟
- بله!
- نوبل برده، نوبل!...یک زن روشنفکره! فکر می کنم برای هر زنی باعث افتخار باشه که یکروز جای ایشون باشن، نه؟
- نه!...برای هر زنی نه!...من خودم امیدوارم هیچوقت مثل ایشون نشم.
- آهـــــــان! بله!...چرا؟...خانمها باید همه سعی کنن روشنفکر و مدرن باشن (!) ما الان در دوره مدرن زندگی می کنیم، دیگه همه چیز با گذشته فرق کرده...برای این زمان نمیشه از قوانین چندصد سال قبل استفاده کرد. من دخترم رو اینطور تربیت کرده م. نائل الان یک افتخاره برای زنان الجزایر (متوجهین که!) یک زن روشنفکر و موفق.
- اگر اینطوره جای تبریک داره !
- آهـــــــان !بله همینطوره. درسته که ظواهر دین اسلام رو رعایت نمی کنه (فکر کنم منظورش حجاب بود) اما قلبش پاکه، باطنش مومنه، یک زن سالم و مومنه. و همه اینها تعالیم من بود. چون از ابتدا می خواستم یک زن موفق و روشنفکر برای آینده تربیت کنم. زنی که وقتش رو به جای صرف احکام پیش پا افتاده، صرف پیشرفت و موفقیت کنه. و حالا شما نائل رو می بینید که....
قرار شد من توی workshop های دو روزه design که در شهر Nîmes برگزار می شد شرکت کنم. یک شهر نسبتا کوچیک در جنوب فرانسه. استادم آقای Christofol هم سخنرانی داشت. به نظرم می تونست مفید باشه، خصوصا که خیلی از اساتید طراحی محصول و مدیریت طراحی و مباحث مربوطه هم حضور داشتن و مجموعه ای بود از سخنرانی و کارگاه. حتما برای تزم هم از خیلی هاشون می تونستم کمک بگیرم. به نظرم تجربه خوبی بود.
عصر بود. سری دوم سخنرانی ها شروع شده بود.جلوی صندلی هر سخنران اسمش رو روی یک کاغذ نوشته بودن اما عملا هیچ فایده ای نداشت. سخنرانها صد دفعه جاهاشون رو باهم عوض کردن! مثل بازی لیوانها که یک نفر جابه جاشون می کرد و باید حدس می زدیم دست آخر زیر کدوم لیوان چیزی قایم شده بود!... سه چهار نفر اون بالا رو سن بودن، کی می تونست بفهمه اسم کی چی بود؟ بعد از دو سه نفر که اسمشون هم یادم نیست، لوسین مَینو (Lucien Magnon) یکی از اساتید پیش کسوت و نسبتا مسن که رسما حکم استاد همه اساتید رو داشت صحبت کرد. مطالبی ارائه کرد اما خیلی کوتاه. شاید بیشتر برای شانش دعوت شده بود. برای اینکه باعث تشویق و دلگرمی اساتید جوون تر باشه. خیلی رفتار آروم و معقولی داشت. مودب و موقر و... البته با سواد.
بعد از استاد مَینو نوبت آقای Christofol بود. کارش رو ارائه کرد. طبق معمول خیلی محکم و قطعی درباره یافته هاش صحبت می کرد با کلی انرژی و ذوق. استاد مَینو که وسط سخنران ها نشسته بود به دور خیره شده بود و با یک ته لبخند حرفهای آقای Christofol رو دنبال می کرد. بعد از تموم شدن سخنرانی هِروه کریستوفل، جماعت کلی دست زدن. پرسش و پاسخ ها هم تموم شد و همه با هم رفتیم رستوران برای شام.
دور میز شام کنار یکی از اساتید خانم نشسته بودم و دست بر قضا استاد مَینو روبروی من بود. از من ملیتم رو پرسیدن و نظرم رو درباره کشور فرانسه. خانم کناری خیلی از ایران تعریف کرد. از مردمش، از فرهنگش، همه اینها رو از یکی از اساتید نقل میکرد که خودش همین سالهای اخیربه ایران اومده بوده . آخرش هم، قبل از اینکه نوبت به افاضات من برسه، گفت که خیلی دلش می خواد خودش شخصا ایران رو ببینه و با ایرانیها آشنا بشه. بهش قول دادم که از ایران براش دعوت نامه بفرستم و خودم هم بشم میزبانش و اینجور حرفها داشت گل میکرد که دیدم کم کم اطرافیان هم دارن نسبت به ایران و ایرانی ها و ایران گردی ابراز تمایل می کنن! همه از فواید سفر می گفتن و درسها ییکه آدم از سفر می گیره و لزوم مسافرت و...خانم کناری همونطور که به استاد مَینو نگاه می کرد از آخرین یافته هاش در طول سفرهای اخیرش می گفت و در واقع همه داشتن در مورد خاطراتشون حرف میزدن. به هر کسی نگاه می کردم می دیدم دهنش داره باز و بسته میشه و حرف میزنه! عجیب بود همه می خواستن خودشون حرف بزنن، مهم نبود شنونده ای هست یا نه!...همه بجز استاد مَینو!
خانم کناری رو به استاد گفت:" لوسیَن! واقعا سفر یک درسه!" استاد آروم و متین گفت:" بله...همه زندگی درسه...حیف که بعضی از درس ها رو آدم دیر یاد می گیره..." به نظرم اومد استاد اصلا تو حال و هوای دیگه ایه. نمی دونم حس فضولی بود یا واقعا علاقه به استفاده از دانسته های استاد که ترجیح دادم سر حرف رو با استاد باز کنم، به استاد گفتم:" من با حرف شما کاملا موافقم. تازه فکر می کنم از اون بدتر وقتیه که آدم ببینه سوالات امتحان از یکسری از درس هاییه که فکرش رو هم نمی کرده توی امتحان بیاد و ازشون رد شده و نخونده..." خانم کناری یهو بلند بلند خندید و گفت:" اوه اوه اوه! چقدر پیچیده ش کردین! باید خوشبین بود! اینقدر فلسفه نبافین!" استاد با همون آرامش قبل گفت:" این یک فرضیه بود. فلسفه بافی نبود. اگر به اندازه یک فرضیه هم برامون مهم باشه باید بیشتر ازین روش فکر کرد... (روشو کرد به من)...اونیکه شما گفتین...اون یک فاجعه ست..." خانم کناری :" بسه لوسیَن! لازم نیست برای اتفاق نیفتاده غصه بخوری!"...استاد:" وقتی اتفاق بیفته که دیگه خیلی دیره..." به استاد لبخند زدم. حس می کردم از چیزی حرف میزنه که می فهمم. استاد پرسید:" سخنرانی هروه رو گوش کردی؟"
گفتم:" بله!"
- بیست سال قبل توی یک کنفرانس، یک سخنرانی داشتم... اون روز بعد از تموم شدن حرفهای من حضار همینقدر با شور و حرارت برای من هم دست زدن و تشویقم کردن...
- خیلی خوبه...
- اما اونروز من دقیقا برعکس حرفهایی که امروز هروه زد رو ثابت کرده بودم...
- ...
- بیست سال با تئوری هام کنفرانس دادم و برام دست زدن....و امروز هروه خلاف اون حرفها رو ثابت می کنه و براش همونقدر دست می زنن...
- ...
- "حضار" کارشون دست زدنه...این تویی که باید بدونی زندگیت رو داری وقف اثبات چی می کنی...
- ...
- می فهمی دخترم؟...این مهمترین درس زندگی من بود...
- ...
- ...
- ...
به حرف استاد خیلی فکر کردم. استاد آدم فهیمی بود که این موضوع ذهنش رو درگیر کرد. کاش توی دنیایی زندگی می کردم که اساتیدش، حکیم بودن. کاش استادی داشتم که علم رو با حکمت یاد می داد.
